تبليغاتX
تا همیشه
برای آنکه می پرستم
*

 

دلم از عشق هم سهم کمی داشت  

 

برایم با تو بودن عالمی داشت

 

نگاه مست و خاموش تو گویا  

 

همیشه حرفهای مبهمی داشت!

 

به امید چه کس، کردی رهایم؟

 

دلم جز یادت ای گل همدمی داشت!؟

 

به دستان نوازش بخش و گرمت

 

دل من احتیاج مبرمی داشت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:11
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

من تمام واژه ها را٫ در تو پیدا کرده ام

 

برکه ی احساس خود را٫ با تو دریا کرده ام

 

با تو من در کوچه های فاصله گم می شوم

 

بی تو اما در حریم دل٫ چه غوغا کرده ام

 

می شوم شولای احساسم به رنگ غصه ها

 

هر کجا با غفلتم٫ لطف تو حاشا کرده ام

 

با منی ای نازنین اما جدا از من چرا؟!

 

وامق دل را اسیر کوی عذرا کرده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:6
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

به سیر باغ چه خوانی درين بهار مرا

 

گياه سوخته‎ام، با چمن چه كار مرا


 

به بی نصيبی من بين درين چمن كه نكرد

 

نوازشی به نگاهی نه گل نه خار مرا
 

به خنده از برم آن سنگدل گذشت و گذاشت

 

به گريه‎هاي جگرسوز زارزار مرا


فريب وعده او خوردم و ندانستم

 

كه می‎كشد به رهش درد انتظار مرا


تو را چو خرمن گل خواست در كنار رقيب

 

كسی كه پاره دل ريخت در كنار مرا


مرا شكايتی از روزگار در دل نيست

 

كه نيست چشم اميدی ز روزگار مرا


به روز تيره خود گريه آيدم كه چرا

 

نه روزگار دهد كام دل نه يار مرا


...... از من آزرده جان چه می‎خواهی

 

دمی به حال دل خويشتن گذار مرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:42
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سرو جانم فدای چشم مستت

    نیافتد شیشه ی مهرم زدستت

         بلور عشق من بودی دریغا

               دل سنگم به آسانی شکستت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:7
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

چون گل خشکیده آبم می دهی

       در حریر واژه تابم می دهی

              با تو من احساس پاکی می کنم

کودکی ها را به خوابم می دهی

       با منی در کوچه های خاطره

             بی صدا٫ اما جوابم می دهی

در غبار سایه های خواب دل

       لای لای  آفتابم می دهی

            در کویر لحظه های انتظار

  جرعه ای از شعر نابم می دهی

      با ستاره حرف دارم صد دریغ

            وعده ها از ماهتابم می دهی

خیس بارانی٫ جوابم می دهی؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:54
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

  از روي دستخط قشنگش كه مانده بود
 

ديشب به احتمال قوي شعر خوانده بود
 

 اسمش بهار بود ولي موج انفجار
 

 پروانه هاي روسري اش را پرانده بود
 

پرتاب ناگهاني خون روي صورتش

 چندين گل شقايق كوچك نشانده بود

 


 
 وقتي پليس وارد اين اتفاق شد
 

چيزي براي ثبت جنايت نمانده بود

 گفتند: مرد نيمة شب با دوچرخه اش

 خود را به كوچه ي گل مريم رسانده بود

 مي خواست اعتراف بزرگي كند ولي

 زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:55
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

درخوا بهای کودکی ام

 

هرشب طنین سوت قطاری

 

از ایستگاه می گذرد

 

دنبال قطار

 

انگار هیچگاه به پایان نمی رسد

 

انگار

 

بیش از هزار پنجره دارد

 

و در تمام پنجره هایش

 

تنها تویی که دست تکان می دهی

 

آنگاه

 

در چهار چوب پنجره ها

 

شب شعله می کشد

 

با دود گیسوان تو در باد

 

در امتداد راه مه آلود

 

در دود ...

 

دود ...

 

دود ....

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:30
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

هوا هواي بهار است و باده باده‎ي ناب

به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب


در اين پياله ندانم چه ريختي، پيداست

كه خوش به جان هم افتاده‎اند آتش و آب


فرشته رويِ من، اي آفتاب صبح بهار

مرا به جامي ازين آب آتشين درياب!


به جام هستي ما، اي شراب عشق بجوش!

به بزم ساده ما، اي چراغ ماه بتاب!


گل اميد من امشب شكفته  در بر من

بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب!


مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد

بيا كه كام بگيريم ازين جهان خراب

 

engelen/ag2ozivs.gif

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:59
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

غارتگر كوه و دشت و جنگل! اي عشق!

اي رهزن ِ با نام مبدّل ! اي عشق!

محكوم به حبس ابدي در دل من

اي متّهم رديف اوّل ! اي عشق


مجنون شدم و شبي به راه افتادم

با ديدن ليلي به گناه افتادم

گفتم چندي به راه يوسف بروم

از چاله درآمدم، به چاه افتادم


 

هر چند كه يوسفي، زليخا نشوم

مجنون هم اگر شوي تو ، ليلا نشوم

يك بار ، تو يك بار فقط آدم شو

نامَردم اگر دوباره حَوا نشوم

 

engelen/62043lzqo8onud2.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:48
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

*

آب و آبي

با تو مي‎جوشد

آسمان

 

يا هر چه دريايي است

سبز و سوري

با تو مي‎رويد ـ

ـ زمين

يا هر چه زيبايي است


ارغنون و عشق

با تو مي‎ماند ـ 

ـ لحن دل 

يا آنچه ليلايي است

مهر و مينو 

با تو مي‎تابد

آنچه روشن

آنچه رويايي است


ماه و مه پيچيده در هم

فرصتي مانده است ـ 

ـ پشت راز سبز جنگل 

فرصتي بي‎وهم

پاي رفتن هست و شوق نو رسي ـ 

ـ با من

ـ سمت و سويي تا سحرزايي است


چشم مي‎چرخد تو را و باغ مي‎چرخد


من نمي‎گويم

خيل شبوهاي شادابي كه مي‎چرخند و مي‎جوشند و مي‎رويند ـ 

ـ مي‎گويند:

«در چه چشمي»

«با چه آييني»‌

«چنين آيينه آرايي است»

من نمي‎دانم تو را آنسان كه بايد گفت

من نمي‎گويم چنين 

يا آنچنان

يا چون چرايي چند

از تو گفتن ـ 

ـ پاي دل در گِل

بال‎هاي شعر من در بند

من نمي‎گويم

خيل باران‎هاي بارآور كه مي‎بارند و مي‎پويند و مي‎جويند ـ 

ـ مي‎گويند: 

«تا نفس باقي است»

«فرصت چشمت تماشايي است»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:47
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
TinyPic image

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود

مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود

 

از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا

آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود

 

مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس

حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود

 

بايد اين بازنده‌ي هر بار – جان عاشقم –

تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود

 

ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت

اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:10
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
Image hosted by TinyPic.com

 

حاجت به اشك ريختنم نيست

زيرا كه دير شد

ديگر ز ديدن من الا دنيا

چشم تو سير شد

من حسرت نگاه شفق را دمِ غروب

احساس مي‌كنم

من خنده‌ي فسرده‌ي گل‌ها را

در آخر بهار

چشمان ته نشسته‌ي دريا را

اندوه لانه‌هاي تهي را

هنگام خير‌باد پرستوها

احساس مي‌كنم

اما چه بايدم؟

تنها در اين قلمرو غفلت نشسته‌ام

قاصد كجاست تا خبري آورد مرا؟

آوه چه ساده است و چه سخت است

بر ياد هيچ كس نرسيدن

چو غوك‌ها نداي فرح بر لب

در مرده آب خويش تپيدن

اما

حاجت به اشك ريختنم نيست

زيرا ره نجات نه اين است

اين دم كه پوچ مي‌گذرد در گمان من

شايد دم عجيب‌ترين است

شايد به گوش‌هاي كسي بر حق

آواز من چو آب بقا مي‌چكد فرو

پس اين صداي كيست كه تكرار مي‌شود؟

"بر فند خود مكوش و چنين هرزه‌ها مگو

زيرا از اين صداي حقيرانه

خاموشي افضل است".

اين ظلمت از كجاست؟

شب چون عجوزه‌ست كه با خنده سياه

از چشم‌هاي شيشه به من مي‌كند نگاه

از وهم او مرا بكنيد آزاد

اي صبح، صبح، صبح

خورشيد... شيد... شيد

فرياد... ياد... ياد...

اي يار... يار... يار...

بگذار در قلمرو ظلمت، صداي من

خورشيدهاي گمشده را جستجو كند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:25
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 


الو سلام ...
           آسمان ...
                   بهشت ...
                             منزل خدا؟

و آنطرف فرشته‎اي جواب مي‎دهد: شما؟

ـ من از زمين شماره را گرفته‎ام، خدا كجاست؟

و باز هم جواب مي‎دهد چه مهربان صدا:

چه خوب شد كه آمدي، خدا سفارش تو را

به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما

ـ به او بگو كه پلك كوچه هفته‎هاست مي‎پَرَد

ولي كسي قدم نمي‎زند سكوت كوچه را

دلم براي پر زدن دوباره لك زده، زمين

چه نا نجيب بال را گرفته از پرنده‎ها


 

و قطع شد. الو...

الو...

كسي نبود، هيچ كس

دوباره مي‎شود گرفت نه؟ خيال بود؟ يا...

ولي كسي كنار من نجيب و آسمان به دست

كسي كه قد او بلند از زمين گرفته تا...

نشسته بود پيش من، فقط دو آه فاصله
كسي كه مثل هيچ كس نبود جز خودِ خدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:24
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

 

تفسير نماز شب، شد قصه‌ي گيسويت

پيچيد چو عطر گل، در شهر، هياهويت


 در باد، سواري هست، آوازه‌ي ياري هست

محراب دعاي ما شد قبله ابرويت


 اي دوست كجايي تو؟ داغيم براي تو

بگذار به رقص آييم با دف دفِ هوهويت


 ديروز اگر بگذشت، بگذار كه بگذاريم

امروز كنار خم سر بر سر زانويت


 كشت و ثمري بايد، چشمان تري بايد

اي دل، دل بي حاصل، كو سنگ و ترازويت؟


 آيينه‌ي حيرانيم، اندوه پريشانيم

تفسير نماز شب، شد قصه‌ي گيسويت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:21
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

نشد يك لحظه از يادت جدا، دل

زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل


 ز دستش يكدم آسايش ندارم

نمي‌دانم چه بايد كرد با دل


 هزاران بار منعش كردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا، دل


 به چشمانت مرا دل مبتلا كرد

فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل


 از اين دل، داد من بستان، خدايا

ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟


 درون سينه آهي هم ندارد

ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل


 به تاري گردنش را بسته زلفت

فقير و عاجز و بي دست و پا، دل


 بشد خاك و ز كويت برنخيزد

زهي ثابت قدم دل، باوفا دل


 ز عقل و دل دگر از من مپرسيد

چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟


 تو لاهوتي! ز دل نالي، دل از تو

حيا كن يا تو ساكت باش يا دل

 

engelen/172332pvkd49yzv9.gif

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:19
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
*

عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم

گردي نسترديم و غباري نفشانديم


ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز

از بيدلي او را ز در خانه برانديم


هر جا گذري غلغله شادي و شورست

ما آتش اندوه به آبي ننشانديم


آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما

پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم


احباب كهن را نه يكي نامه بداديم

و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم


من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر

سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم


صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند

ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم


ماننده‎ي افسون‎زدگان، ره به حقيقت

بستيم، و جز افسانه‎ي بيهوده نخوانديم


از نُه خم گردون بگذشتند حريفان

مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم

 

 

*

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:4
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

چشما نم را

 

به خیابان ساکت وبی انتها

 

دوخته ام

 

من هنوز منتظرم آن رهگذرم

 

اویی که چون گذر آب روان

 

از چشمانم جاری شد

 

وبذر غم را به رگهایم پاشید

 

در این سکوت سرد

 

با د با درختان هم آوا شد

 

زوزه می کشد

 

آسمان نیز

 

رنگ ماتم گرفته است

 

گاه دیگر

 

بغض خاکستریش را می شکند

 

وچون باران سیل آسا

 

اشک می ریزد

 

برگها ضجه می زنند

 

گویی آنهابا نگاهی پریشان

 

وهم غروبی را می نگرند

 

آنها میدانند که قلب من تنها

 

به امید او می تپد

 

ولی من هنوز اشک را

 

با خود زندانی کرده ام

 

واین خیا بان بی انتها

 

با صدایی غمگین

 

مرا به امید می خواند

 

ومن هنوز با هزاران امید

 

به آن سر نا پیدای خیابان می نگرم

 

کاش لحظه ای باز

 

آمدنت را

 

از دور دست ها ببینم!!!!!!!!

 

پس باید گفت سبز باشد انتظار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:5
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
  فردیتم... که قربانی جمع می شود.

کاش قلبم درد پنها نی نداشت

 

چهره ام هرگز پر یشانی نداشت

 

برگهای آخر تقویم عشق

 

حرفی ازیک روز بارانی نداشت

 

کاش می شدراه سخت عشق را

 

بی خطر پیمود وقربانی نداشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:57
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

 

پرستوهای مهاجر در فضا طنین انداز می شود

 

شاید او نیز مثل من

 

غم عشقی سرگردان در سینه دار

 

امامن. ازاوغمگین تر هستم

 

واینجا تنها مانده ام

 

تنهای تنها اما اسیر

 

اسیر عشق بی پایان

 

انگار مرده ام

 

اما نه !

 

دست نوازشگر باد می گویدکه هنوززنده ام

 

وعشق.

 

این واژه ی تلخ ودوست داستنی

 

مرا اسیر خود کرده است

 

شاید برای من تلخ است

 

اما برای تو

 

که آسوده ای از خیال من

 

شیرین است

 

به شیرینی حرفهای عاشقانه ای که برای او درستایش نگاهش میگویی

 

ای کاش من هم پرنده ای بودم

 

تاهر روز بر فراز آسمان از بالا تو را می دیدم

 

و ای کاش هر گز نگاهت نمی کردم

 

اما خوب میدانم

 

که شمع عمرمن بدون عشق تو

 

در پایان یکروز سرد پائیزی

 

در حسرت تو

 

خاموش وبی فروغ خواهد ماند

 

واز خاک اندامم

 

گلی به نام عشق خواه رویید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:31
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 چی خوب دگاد روزگار

 من ومی بزغاله میان

 خوبه تی بزغاله نگم

 من و دوچل ساله میان

 او زرد جولان دینی

 برق زنه چو زعفران

 او کور چومان بدین

 خشک دوپر کاله میان

 مرا واپرسه اونی مار

 چرا جه اون دوری کنی

 کی وا بایه حکم بکنه

 من واو د جاله میان

 خومو پریشان کنه

 می دل وروده هم خوره

 خشک شفیه فو کوند

 کاله ماله میان

 وقتی که ابرو واچینه

 پودر زنه سرخاب ماله

 به عینه سگ دیده بی

 شکر بنگاله میان

 او روزکی پالتو دو کونه

 عطر زنه خو زلفان

 خدا او روز ناوره

 باز من وگو ساله میان

 ای شب به خواب ناز دبوم

 نا نسته بو غلتی بزم

 می پا جیلیسکسته بشو

 ورزای پاچاله میان

 ایتا خوره به تشت سر

 ایتا خوره به پشم سر

 گو یه یهود وار منی

 آبخت و اطاله میان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:29
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

              به زیبایی گل سرخ . او فرشته بود  .   نجیب بود نفس

                          

                          نسترنهای سوخته را خوب می فهمید

                

                   پیشانی اش زایشگاه هزار آفتاب برنیا مده بود

                                         

                                           او فقط او بود

                    

                       چشم دل دیده بسویت نگران است هنوز

                      

                          غم نادیدن تو سخت گران است هنوز

                       

                            آنقدر مهرو وفا بر همگان کردی تو

                       

                         نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:52
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 زندگی با همه مشکلات خودش

      محفل نا امیدی وغم خوردن نیست

          حاصلش تن به قضا دادن وافسردن نیست

              اضطراب وهوس دیدن افسردن نیست

                زندگی جنبش و جاری شدن است

                   از تماشاگر آغاز حیات 

                       تا بدانجا که خدا میداند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:38
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
.

آهای خالق

آهای پروردگار...

 آهای خدای بنده های گرفتار،

توجای من بودی،

دلتنگ دوست داشتنی های روزگار نمی شدی؟

بنده گانت میان ماندن و رفتن حیران شده اند،

یکی گرسنه،یکی تشنه،یکی پای بسته،یکی گوشه اتاق تنها نشسته،...

 تو آن بالایی ...

 می گویند لای ابرها،

 می گویند عرش ،

 من این پائین،خاک،خاکستر،خار...

 آهای خدای همه خدانمایان،

 کردگار همه مومنان وثروت همه بینوایان،

 آهای آرزوی چشمهایم،

 آهای امید دستهایم...

 خدایا،

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:39
  به قلم: جتا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دل به روز گار جوانی کباب شد

موی هم سفید شدو نمکی برکباب ما

دل به روزگار مسپار

که روزگار فانی و زندگی دراو جاریست

دل به انسانیت بسپار

که همواره جاری و باقیست

آنچه که ز آدمی ماندنیست

نام نیک است.نام نیک است.........

پس بیاید این فرهنگ نانوشته فراموش کنیم

وبه خودمان بر گردیم

به شهادت اینک

چون اینک از نامداران گذشته یاد میشود

هم اینک در افق آینده هیچ نامداری دیده نمشود

بیایید خودمان باشیم

نه دود ودم .نه سیاه و سفید . نه شیشه و کراک........

بیایید اندیشه را خشت اول نهیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:21
  به قلم: جتا  |